گفتن چرا غمگینی یا گفتن چرا شعرت غمگینه
من هم یک رباعی از آقای حامد عسگری زدم
که دلیل غم خودم و شعرمو گفته باشم
شعری دارم که خفته در بغض گلوست
زخمی دارم به یادگاری از دوست
دیگر از من چه انتظاری دارید؟؟؟
از کوزه برون همان تراود که در اوست
هنوزم منتظر شنیدن باقی نظراتتون هستم
میرم که بازم بیام...
مدتی بود که می خواستم وبلاگ بزنم
ولی وقت نداشتم
و...
حالا منم به جمع شما ملحق شدم .
این هم آخرین شعری که گفتم.
دوست دارم نظرات خودتونو برام بنویسید.
سکوت نکنید.
اینجوری منم بهونه ای برای بودن دارم.

خواب مشوش یک سبد رویای مبهم
تصویر گنگ چشم تو بی گریه بی غم
پای برهنه و دویدن بی توقف ...
تا انتهای شب فقط باران نم نم
ترسیم یک تقویم خطی روی دیوار
معکوس می شد ثانیه ... بر طبق آمار...
چیزی نمانده تا رهایی از خود من
تا انتهای حادثه بشمار و بشمار
من جانی ام ؟ نه من فقط دیوانه ام نه...
تنها منم... آواره ام... بی خانه ام نه...
چیزی از این تنها نمانده... من تمامم
من با شما با این جهان بیگانه ام نه...
این زندگی زجر است و نکبت تا به اخر
من را چرا... اخر چرا زایید مادر؟؟؟
دیگر بس است این زجر دائم کات پایان
من میروم تا اسمان بی بال و بی پر
منتظرتون هستم...
میرم که بازم بیام
افتتاح
شد
...

