مثل یه کابوس می مونه![]()
امسال از اولش فقط مرگ... مرگ... مرگ...
۵ فروردین خالم فوت شد...
دیروز صحرا...
و امروزم یکی دیگه...
اما من امروز اومدم تا برای صحرا بنویسم![]()
صحرا توی جامعه ی مجازی با من دوست بود اما خودش و دل پاک و مهربونش حقیقی بود![]()
دیروز بهم خبر دادن زیر عمل قلب فوت شد![]()
اصلا باورم نمیشد و هنوزم باورم نشده
تمام تستای اهدای عضو و ... رو انجام داده و اعضاشو بخشیده و بعد رفته اتاق عمل و ...
حتی گفته مراسم نگیرن براش و در عوض خرج مراسمو بدن خیریه
۵ خرداد تولدش بود![]()
۲۷ اردیبهشت از بین ما رفت![]()
درست چند روز قبل از تولدش
صحرای گلم لباس سفید عروسی به تن کرد و توی آسمون عروس شد![]()
اومدم تا برات بنویسم
صحرا![]()
اومدم باهات وداع کنم![]()
حتی نذاشتی بفهمیم چه دردی می کشی...
حتی بهمون فرصت وداع ندادی...
قول داده بودی شنبه بر میگردی پیشمون پس کجایی؟
تو که بد قول نبودی خانومی![]()
دلم برات تنگ شده![]()
واسه شیطنتات![]()
واسه جیگر جیگر گفتنات![]()
دیگه از این به بعد هرجا گل مریم ببینم تو رو به یاد میارم که عاشق گل مریم بودی
شنیدم وصیت کردی هر کدوم به یادت یه شاخه گل مریم خشک کنیم و نگه داریم
حتما به وصیتت عمل میکنم خانومی![]()
اشکام از دیروز بند نیومده صحرا![]()
یادته اون شبی که دلم گرفته بود چقدر برام نوشتی و آرومم کردی؟
حالا با رفتنت منم انگار منم مردم![]()
بچه ها همه بی تابی میکنن...
طاقت دوریتو ندارن...
تحمل جای خالیت براشون زجر آوره...
صحرا دلم برات خیلی تنگ شده![]()
دوستای شاعرم احتمالا یادشونه
نجمه زارع هم چندسال پیش بعد از عمل به هوش نیومد و فوت کرد
مهدی استخربعد از شنیدن خبر فوت نجمه یه شعر براش نوشته بود
از دیروز زیر لب برای صحرای عزیزم این شعرو زمزمه می کنم![]()
حالا اینجا هم براش می نویسم![]()
امشب شبیه یک لب لبخند مرده ای
اخبار هم قبول ندارند مرده ای
حتی دم مسیح به جایی نمی رسد
وقتی که پیش چشم خداوند مرده ای
گر چای دبش مرگ تورا تلخ می کند
پس شاد باش ماه جوان قند مرده ای
در لا به لای شعر نفس می کشی هنوز
هروقت شعر و قافیه مردند مرده ای
به احترام صحرای عزیز لطفا یک دقیقه سکوت کنید![]()
برای شادی روحش یه فاتحه هم بخونید![]()
توی ادامه ی مطلب خبر فوتشو که دیروز خوندمو زدم![]()
اگه بخوینین می فهمین من چه حسی دارم![]()
ادامه مطلب...
بهزیستی نوشته بود:
"شیر مادر،مهر مادر،جانشین ندارد"
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد.
پدرم یک گاو خرید و من بزرگ شدم.
هیچ کس حقیقت مرا نشناخت.
جز معلم عزیز ریاضی ام که همیشه می گفت:
"گوساله...بتمرگ!"
((اکبر اکسیر))



