منم اومدم بازی
از بس که...
کاشکی:
وقتی یکی نصفه شب هوس خیابون گردی میکنه بتونه بره بیرون
خط سفید وسط خیابونو بگیره و قدم بزنه
انقدر راه بره تا از پا بیفته و همونجا بشینه زمین
از این نترسه که یکی تو تاریکی با یه تیزی سر راهشو بگیره
از این نترسه که جیباشو خالی کنه یا بکشتش
از این نترسه که بهش ت ج ا و ز بشه
وقتی یکی عاشق میشه جرئت داشته باشه
بره صاف تو چشمای طرفش زل بزنه و بگه من عاشقتم
بعدشم خوش و خرم سالها عاشقانه کنار هم زندگی کنن
یه روزی هم قصه ی عشق خودشونو واسه بچه شون بگن
وقتی یکی پاشو یه جائی میذاره همه بهش احترام بذارن
ملاک احترام گذاشتن بهش ظاهرش نباشه
اگه لباسش مد روز نبود نگن...
اگه با همه دست نداد نگن...
وقتی یکی یتیم میشه هرکی به خودش اجازه نده تحقیرش کنه
هرکی هرچی بهش داد فکر نکنه داره بهش صدقه میده
هرکی از راه رسید فکر نکنه اسباب بازی پیدا کرده
هرکی نتونه هرچی میخواد ازش بخواد
هرکی نتونه براش تعین تکلیف کنه
هرکی از راه رسید بهش ترحم نکنه
وقتی یکی دست بچه ۵ سالشو گرفت برد بیرون کتکش نزنه
چون اون بچه خوراکی یا اسباب بازی خواسته اما آخر ماهه
پولی براش مونده باشه که با یه لبخند بره تو مغازه و خرید کنه
بعدشم با خوشحالی با کلی خرید از مغازه بیان بیرون
وقتی یکی بزرگ میشه کلی حسرت توی دلش نمونده باشه
انقدر پول داشته باشه که حسرت به دل بچه ش نمونه
یا چون خودش عقده داره حسرت به دل بچه ش نذاره
وقتی یکی حرفی زد پای حرفش بمونه
به هر قیمتی شده به قولاش عمل کنه
وقتی کم آورد همه چی رو گردن روزگار نندازه
آخرشم به روی خودش نیاره که یه روزی قولایی داده بوده
وقتی یکی چیزی میشنوه یه طرفه به قاضی نره
هرچی دلش خواست پشت دیگران نگه
عاشق به معشوقش تهمت نزنه
وقتی یکی عاشق شد و به عشقش نرسید حسادت نکنه
از حسادت زندگی معشوقشو بهم نریزه
انقدر عاشق باشه که فقط خوشبختی معشوقشو بخواد
حتی اگر به قیمت بودنش با کس دیگه ای باشه
وقتی یکی دلش هوای زیارت میکنه بتونه بره
حسرت یه مشهد رفتن به دلش نمونه
سالها پول جمع نکنه تا یه روزی شاید بتونه بره حج
آخرشم عمرش کفاف نده و بمیره و وراث بیان سراغ پولش
وقتی یکی مرد از استخوناش نردبون نسازن
نرن و اون بالا و خیال کنن خیلی زحمت کشیدن
یادشون باشه کی بودن و کی شدن
حواسشون باشه پاشونو کجا گذاشتن
وقتی یکی پیر شد مثل یه مزاحم نبیننش
پرتش نکنن یه گوشه و برن پی زندگیشون
یادشون نره از وجود همون ادمه که الان به جایی رسیدن
وقتی یکی دلتنگ کسی میشد تار موی اونی که دلتنگشه آتیش میزد
اونوقت اون آدم جلوش ظاهر میشد
اینجوری دیگه هیچکس مجبور نبود دلتنگی رو تحمل کنه
با من چیکار کردی فاطمه؟
خیلی چیزا نوشتم و پاک کردم
داغون داغونم رفیق
آره تو راست گفتی
یه رویای دیگه اینه که:
وقتی یکی توی وبلاگش حرف دلشو مینویسه پاکش نکنه
رویایی که توی این دو سال وبلاگ نویسی همیشه داشتم
و دارم...
و خواهم داشت...
و بزرگترین رویای من اینه که آدما آدم باشن!
هرکی خواست وارد بازی بشه این گوی و این میدان!


